مجلس دهم
صحنه ی دوم
هیلدا ، گوتز
گوتز: کیست مرا صدا می کند؟ (هیلدا جواب نمی دهد).کسی مرا صدا می کرد، صدایش را شنیدم
هیلدا: هروقت روزه می گیری ازین صداها می شنوی
گوتز: این گلها از کجا آمده است؟
هیلدا: من چیده ام
گوتز: کمتر سابقه داشت که تو گل بچینی (مکث) امروز چه روزیست؟ چه روزی از سال؟
هیلدا: برای چه می پرسی؟
گوتز: قرار بود کسی در این فصل پاییز به دیدن من بیاید
هیلدا: چه کسی؟
گوتز: درست نمی دانم (مکث) بگو ببینم چه روزیست؟ چه روزی از چه ماهی؟
هیلدا: مگر خیال کرده ای من حساب روزها را نگه می دارم؟ در این دنیا یک روز بیشتر نیست، همین یک روز است که همیشه تکرار می شود ، صبح آنرا به ما می دهند و شب ازما پس می گیرند.تو یک ساعت ازکار افتاده هستی که همیشه همان وقت را نشان می دهد
گوتز: ازکارافتاده؟ نه،من از زمان پیش افتاده ام (کوزه را تکان میدهد) می شنوی؟ غلغل می کند.از آب صدای موسیقی فرشتگان بلند می شود، مزه ی جهنم توی گلوی من است و صدای بهشت توی گوش هایم
هیلدا: چند مدت است که آب نخورده ای؟
گوتز: سه روز، باید تا فردا هم تاب بیاورم
هیلدا : چرا تا فردا؟
گوتز: (با قیافه ی ابلهانه ای میخندد) ها!ها!لازم است!لازم است! (لحظه ای به سکوت می گذرد.گوتز کوزه را تکان می دهد) چلپ چلپ! هان! هیچ صدایی نیست که برای آدم تشنه اینهمه ناخوشایند باشد
هیلدا: آره ، تفریح کن .هوس هایت را نوازش کن. اگر هروقت آدم تشنه می شود آب بخورد که آنوقت کارها خیلی آسان می شود! اگر روحت را مدام وسوسه نمی کردی بیم این بود که خودت را فراموش کنی
گوتز: اگر خودم را وسوسه نکنم چطور می توانم بر نفسم غالب شوم؟
هیلدا: گوتز واقعا خیال می کنی روز اول است که این کار را می کنی؟ کوزه ، صدای آب ، این پوسته ها ی سفید روی لب هایت ، همه را من از بر می دانم.آیا نمی دانی که بعد چه می شود؟
گوتز : می دانم که تا فردا تاب می آورم ، همین.
هیلدا: تو هیچوقت نتوانسته ای تا آخر تاب بیاوری چون می خواهی ریاضت بکشی و به تنت زجرهای طولانی بدهی. اینقدر این کوزه را تکان می دهی تا ازپا بیفتی و وقتی افتادی من می آیم و آبت می دهم
گوتز: چیز تازه می خواهی؟ بفرما(کوزه را کج می کند ) این گلها تشنه اند.بخورید گلها ، از آب کوزه ی من بخورید .برکت آسمان به گلوی کوچک طلایی شما جاریست. می بینی؟ دارند دوباره زنده می شوند.زمین و گیاهان هدیه ی مرا می پذیرند ، فقط آدم هاند که نمی پذیرند( کوزه را سرازیر می کند) بفرما . دیگر وسیله ی آب خوردن نیست ( می خندد و با زحمت تکرار می کند) دیگر وسیله نیست...دیگر وسیله نیست...
هیلدا: آیا خداوند اراده کرده است که تو خرف شوی؟
گوتز: البته ، باید بشر را نابود کرد مگر نه؟ ( کوزه را دور می افکند) خوب حالا آب بده بخورم ببینم! (ازپا می افتد)
هیلدا: (نگاه سردی به او می افکند و به قهقها می خندد) خاطرت آسوده است که من همیشه مقداری آب ذخیره دارم .من می شناسمت (می رود و یک کوزه آب می آورد و سر گوتز را بلند می کند) یاللا ، بخور.
گوتز: تا فردا صبح نه
هیلدا: خدا خواسته که تو دیوانه و خرف شوی اما نمی خواهد که بمیری ، پس باید بخوری
گوتز: من مملکت آلمان را به لرزه می اندازم و حالا مثل بچه ای در دست دایه ای به پشت افتاده ام.پروردگارا حالا راضی شدی؟ و آیا دنائتی پست تر از دنائت من سراغ داری؟ هیلدا تو که همه چیز را پیش بینی می کنی می دانی که اگر تشنگی ام را برطرف کنم بعد چه خواهد شد؟
هیلدا: آره می دانم .آخرین بازیت را در می آوری ، وسوسه ی شهوت را امتحان می کنی و می خواهی بامن بخوابی
گوتز: و با اینحال می خواهی که من این آب را بخورم؟
هیلدا: آره
گوتز: آنوقت اگر خودم را روی تو بیندازم چکار می کنی؟
هیلدا: با این وضع و حالی که تو داری؟یالله ببینم، همه چیز مثل نماز جماعت از پیش مرتب و منظم است ، اول فحاشی می کنی بعد حرف های رکیک می زنی و دست آخر تبت را به تازیانه می بندی . بگیر بخور
گوتز: (کوزه را می گیرد) بازهم یک شکست دیگر ( مینوشد) جسم پلید است (آب را می نوشد)
هیلدا: جسم پاک است ، پلیدی از روح توست
گوتز: (کوزه را روی زمین می گذارد) تشنگی برطرف شد ، خودم را خالی حس می کنم (مکث) خوابم می آید
هیلدا: بخواب
گوتز: نه، حالا که خوابم می آید نمی خوابم ( به هیلدا نگاه می کند) پستان هایت را به من نشان بده(هیلدا تکان نمی خورد) یالله نشان بده ، مرا وسوسه کن ، مرا از شدت میل و هوس بکش ، نه؟ نمی خواهی؟ بدبخت لکاته چرا نمی خواهی؟
هیلدا: چون دوستت دارم
گوتز: عشقت را مثل آهن تافته کن و در دل من فرو کن تا بسوزد و دود کند و جزغاله شود! اگر دوستم داری باید شکنجه ام بدهی
هیلدا: من مال توام ، چرا تنم را آلت شکنجه ی تو کنم؟
گوتز: اگر تو از باطن من خبر داشتی پوزه ام را خرد می کردی. سر من جادوخانه است و تو جادوگر آن هستی
هیلدا: (خنده کنان) چه لاف ها می زنی!
گوتز: دلم می خواست تو یک حیوان بودی تا من مثل یک حیوان باتو جفت می شدم
هیلدا: چه رنج ها می بری از اینکه آدمیزاده ای!
گوتز: من آدمیزاده نیستم ، من هیچم. جز خدا هیچکس وجود ندارد .انسان اشتباه باصره است.مشمئزت می کنم نه؟
هیلدا: (آسوده و آرام) نه، چون دوستت دارم
گوتز: می بینی که من می خواهم تورا خفیف کنم
هیلدا: آره چون من گرانبهاترین دارایی توام
گوتز: (با خشم) تو جر می زنی ، بازی نمی کنی!
هیلدا: نه من بازی نمی کنم
گوتز: تا وقتی تو پیشم باشی من پلیدی وجودم را کاملا حس نمی کنم
هیلدا: برای همین است که پیش تو مانده ام
( گوتز با زحمت بلند می شود )
گوتز: اگر تورا در بغلم بگیرم مرا پس می رانی؟
هیلدا: نه
گوتز: حتی اگر با دلی پر از پلیدی به طرف تو بیایم؟
هیلدا: اگر جرات کنی که به من دست بزنی معلوم می شود که دلت پاک و مطهر است
گوتز: هیلدا چطور ممکن است بدون شرم و ننگ همدیگر را دوست داشت؟ شهوترانی از هر گناهی زشت تر و پلیدتر است.
هیلدا: مرا نگاه کن، خوب نگاهم کن ،چشم و لب و سینه و بازوی مرا ببین ..چطور ممکن است در من گناه باشد؟
گوتز: تو زیبایی و زیبایی هدیه ی شیطان است
هیلدا: مطمئنی؟
گوتز: من دیگر از هیچ چیز مطمئن نیستم (مکث) اگر هوس هایم را اقناع کنم مرتکب گناه می شوم ولی خودم را از چنگ آنها خلاص می کنم..اگر نخواهم آنها را راضی کنم روحم را سراسر فاسد می کنند...شب نزدیک می شود، در هوای گرگ و میش باید چشم های تیزبین داشت تا خدا را از شیطان تشخیص داد (نزدیک می رود، دست به تن هیلدا می مالد و ناگهان ازاو دور می شود) زیر چشم خدا باتو همخوابگی کنم؟ نه ، من از جماع حضوری خوشم نمی آید (مکث) اگر جایی یک شب تاریک ظلمانی سراغ داشتیم که می توانستیم خودمان را از چشم او مخفی کنیم...
هیلدا: عشق همین شب ظلمانی است ، آدم هایی که همدیگر را دوست دارند خدا آنها را نمی بیند
(گوتز مردد می شود و بعد ناگهان وا پس می جهد)
گوتز: چشم های تیز یوزپلنگ را به من عطا کن تا نگاه من به پشت این پوست زیبا فرود آید و زشتی های آنرا ببیند.آنچه را که در اندرون این پره های بینی و این لاله های گوش پنهان است به من نشان بده.من که از دست زدن به پهن منزجرم چطور می توانم رغبت کنم که انبان مدفوع را در آغوش بگیرم؟
هیلدا: (با تشدد) در روح تو بیشتر از تن من کثافت هست. در روح توست که زشتی و پلیدی نفس اماره وجود دارد. من احتیاجی به چشم یوزپلنگ ندارم. من تورا تیمار کرده ام، شسته ام ، بوی تن تبدار تو را شنیده ام. ولی آیا لحظه ای بوده که تورا دوست نداشته باشم؟ تو هر روز بیشتر شبیه میت می شوی و من همچنان تورا دوست دارم . اگر تو بمیری من در کنار جسد تو دراز می کشم و تا آخر همانجا می مانم ، لب به آب و نان نمی زنم ، تو در آغوش من می گندی و من لاشه ی تورا دوست خواهم داشت ، زیرا آدم اگر همه چیز را دوست نداشته باشد هیچ چیز را دوست نداشته است
گوتز: (تازیانه را به سوی او پیش می برد) مرا شلاق بزن. (هیلدا بی اعتنا شانه بالا می اندازد) یاللا ، بزن ، بزن انتقام خون کاترین را از من بگیر، انتقام جوانی بر باد رفته ات را ، انتقام همه ی آن مردمی که در آتش حمق و خود خواهی من سوختند...
هیلدا: ( به قهقهه می خندد) آره تو را شلاق می زنم ، ای راهب کثیف تو را شلاق می زنم ، چون تو عشق ما را تباه کردی
(تازیانه را می گیرد)
گوتز: روی چشم هایم بزن ، هیلدا ، روی چشم هایم
صحنه ی پنجم
هیلدا ، گوتز
(شب شده است)
گوتز: خدا مرد .
هیلدا: مرده یا زنده ، چه اهمیت دارد! مدت ها بود که من دیگر کاری به او نداشتم. هاینریش کجاست؟
گوتز: از اینجا رفت
هیلدا: آیا در محاکمه موفق شدی؟
گوتز: محاکمه ای در کار نبود ، به تو گفتم که خدا مرده است ( او را در آغوش می گیرد) دیگر شاهد و ناظری نداریم. من تنها کسی هستم که موهای تورا و پیشانی تو را می بیند. از وقتی که او نیست تو چقدر حقیقی شده ای ! به من نگاه کن ، یک لحظه هم نگاهت را از من نگیر. دنیا کور شده است ، اگر سرت را برگردانی می ترسم نابود شوم. (می خندد) آخر تنها شدیم.
(نور می تابد. مشعل هایی نزدیک می شوند)
هیلدا: آمدند. بیا برویم
گوتز: می خواهم منتظر آنها باشم
هیلدا: می کشندت
گوتز: به! از کجا معلوم؟ ( مکث) همینجا بمانیم . من احتیاج به دیدن آدم ها دارم
********************************************************
پ ن :
برگرفته از نمایشنامه ی شیطان و خدا
شاهکار ژان پل سارتر